چند یهودی در کنیسه ای دعا می خواندند.. ناگهان صدای کودکی را شنیدند که می گفت:
الف..
ب.. جیم.. دال. سعی کردند ذهنشان را بر کتاب مقدس متمرکز کنند.. اما صدا
تکرار کرد: الف.. ب.. جیم.. دال. سرانجام دست از دعا کشیدند و وقتی به
اطراف نگریستند پسری را دیدند که مدام همین حروف را می خواند.
خاخام به پسرک گفت: چرا این کار را می کنی؟
پسرک
گفت: چون من دعاهای مقدس را بلد نیستم. فکر کردم اگر حروف الفبا را بخوانم
خدا خودش از این حروف استفاده می کند تا کلمات درست را بسازد !
خاخام
گفت: به خاطر این درس متشکرم. و امیدوارم من هم بتوانم روزهای زندگی ام بر
روی زمین را همین طور که تو حروف را به او دادی.. به خدا بدهم.
د شمن
استاد
با مریدِ محبوبش ملاقاتی کرد و از او پرسید پیشرفتِ روحانی اش چطور است.
مرید پاسخ داد که اکنون قادر است هر لحظه ی روزش را وقفِ خداوند کند.
استاد گفت: خوب.. پس تنها چیزی که مانده بخشیدنِ دشمنانت است.
مرید با شگفتی به استادش نگریست:
_ اما لازم نیست. من هیچ سوء نیتی به دشمنانم ندارم.
استاد پرسید: فکر می کنی خداوند به تو سوء نیت دارد؟
مرید پاسخ داد: البته که نه.
_
اما باز از او تقاضای بخشش می کنی.. مگر نه؟ با دشمنانت همین کار را بکن..
هرچند هیچ سوء نیتی به آن ها نداشته باشی. کسی که می بخشد.. قلبِ خود را
می شوید و معطر می کند.
__
و باز هم..
مکتوب _ نوشته ی ارزشمند پائولو کوئلیو