پرده ی آخر




به چی  فکر می کنم این وقتِ شب؟!


به تو ...! مثل هر شب.. وَ هر ثانیه!

به آرامشی که کنارِ تو بود ...

به حالی که بعد از تو طوفانیه!



به چی فکر باید کنم بعد از این؟؟

برای من اون لحظه ها بس نبود ... !

تو زیباترین قسمتِ زندگی،

خداحافظی کارِ هر کس نبود!!



هنوز اون شب و خط به خط یادمه

می دونم کدوم ثانیه صبح شد!

رسیدی تو اون ظهرِ گرمازده!

با لبخندِ داغت دلم ذوب شد!!



تو اونقدر نزدیک بودی که شهر

گمون کردم اون لحظه،  دور از منه!

کنارت طبیعی ترین حالته،

که نبضم یکی در میون می زنه!



هوا گرم مثل سلامت..، ولی

رو لب های من واژ ه ها یخ زدن!

یه دریای صاف و یه خورشیدِ داغ،

همه راه و همپایِ ما اومدن!!


   

چه بی سابقه صورتم گُر گرفت!

نگاهِ تو شرجی ترین نقطه بود!!

بهت زل زدم با تمامِ وجود ...

حالا وقتِ حرفای ناگفته بود!



و قصه از اون لحظه آغاز شد..!

همون لحظه ای که تنم  جون گرفت!

گره خورد دست من و تو به هم ...

باید این پلان و تو بارون گرفت!!



این حسی که می گیرم از تو، من و

روی بهترین صحنه ها می بره!

درست لحظه ای که می خوام غرق شم!

یکی می گه این پرده ی آخره!!


...


به تکرارِ اون خاطره تشنه ام ...

به حرفای خوبی که تو می زدی ...

یه قولی بده.. شاید آروم شم!

که دستات و جز من به هیچکی ندی..!!





18-20 مرداد 90