حسِِ چیزی نیست !
من مثه آدمای معمولی هوسِ چای و کافه می کردم!
صبح پا می شدم یه چیزِ جدید به هدف هام اضافه می کردم !
مثلِ این روزها نبودم که بخزم تو اتاق صبح تا شب
واسه ی یک سفر.. یه مهمونی... ملتی رو کلافه می کردم !!
با یه تصویرِ بد تهِ فنجون آسمون به زمین نمیومد!
اون قدیما فقط واسه خنده وقت صرفِ خُرافه می کردم !
بچه که بودم آرزوهامم مثلِ چایِ صُب[ح]انه شیرین بود
نقشِ اصلیِ رویاهام و همش پسری خوش قیافه می کردم!
سور و ساتای دلخوشیم اصلا" احتیاجی به دنگ و فنگ نداشت
آخ که چه بازیایی اون روزا با بالشت و ملافه می کردم!!
دوست دارم دوباره برگردم به زمانی که زنده تر بودم
حتی به روزهاااایی که سرِ هرچی دعوا مُرافه می کردم !
مُردم از بس تا ظهر خوابیدم ! مُردم از بس که حسِ هیچی نیست!!
کاش می شد دوباره مثلِ قدیم
.
.
هوسِ کافه مافه می کردم !!!



نگاهش کردم... آنقدر نگاهش