...اما نمی شود
تو خاکِ خاطرات تو
پلاکم رو رها کردم ...دیگه حتی به این اسمم،
به اون جا
برنمی گردم!
.
.
واسم چی مونده از اون عشق ... از اون قصه..
از اون سالا ...
تلف شد اون همه احساس ...
و من یک قاتلم حالا!
اما نیازت بی سرانجامه!
تو داری عاشقم می شی ...
حالا که وقتِ اعدامه!
__
می خواهم آنقدر بتِکانَم این اتاق را
تا
کوچکترین خاطره ای
در حافظه ی دراز مدتش باقی نمانَد ...
.
.
و امسال بار دیگر در کنار آتش می ایستم
این آتش اصیلِ بی کینه..
این آتشِ نجیب و آرامِ آریایی....
نمی دانم آیا در آتش چهارشنبه ی آخرِ سال گذشته
از خاکستر غم هایم خوشبختی ساختم یا ... ؟
نمی دانم ...
اما با تمام این حرف ها
باز هم آرامم...
و باز هم می گویم
امسال سالِ خوبی می شود..
می دانم!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱:۳۸ ق.ظ توسط مینا (سحاب)
نگاهش کردم... آنقدر نگاهش