ساعت نزدیکِ...
به پاي جاده مي افتم،هنوزم از تو لبريزه
چقد اين راه سردرگم واسم خاطره انگيزه
به پاي جاده مي افتم كه برگردونتت شايد
روزاي آخرِ ساله،بايد آروم بشم.. بايد..
چقد دلتنگم اين روزا،نمي ره به قلم،دستم
با هر حسي كه مي ندازه تورو به يادم،همدستم ...
نباشي اين بهارحتي، نمي سازه من و از نو
تموم شد سال و آغوشم هنوزم خاليه از تو
هوات و كردم اين روزا،هواي داغ دستات و..
دلم مي خواست كه امسال مي چيدم سفره رو با تو
سلامت باش ماه من! واسم زيباترين سينه،
كه باشه سيب لبخندت تو حوض پاك آيينه
......................................
مثه ماهيِ توي تُنگ، پر از حرفاي ناگفتم
براي ديدنت بازم به پاي جاده مي افتم
تموم خونه درگيرِ شمارش هاي معكوسه
يكي كه سخت آشفته ست، تو رو از دور مي بوسه
.....
..
شب از نيمه گذشت حالا تموم شهر تعطيله
ساعت نزديك دلتنگي.. حدود سال تحويله
۲۷ اسفند ۸۹
__
می رود بوی زمستان کم کم از این کوچه ها
نقش بسته در افق لبخندِ شیرین بهار
فصل ها در گیر و دارند و کمی آشفته اند
انتظار...
این یکی می آید و آن یک بساطش روی دوش
حسرت خاکستریِ بدرقه
شوقِ استقبالِ فصلی بی قرار
حس تلفیقی عجیب
چون شکست و اقتدار ...!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۱ ق.ظ توسط مینا (سحاب)
نگاهش کردم... آنقدر نگاهش